تبليغاتX
Viva la vida

Viva la vida

خوابنوشته های یک وجدان نیمه بیدار

جریان بی‌وقفه‌ی زندگی

نگاهی به فیلم «سالی دیگر» آخرین ساخته‌ی مایک لی بهار، تابستان، پاییز، زمستان و دوباره بهار؛ لحظه‌ها و ساعت‌ها و ماه‌ها و سالی از پی سالی دیگر. این‌گونه است که جریان بی‌وقفه‌ی زندگی همه چیز را با خود می‌برد. گاه به سرعت و پی‌درپی همچون خاورمیانه‌ی این‌روزها و گاه آرام و عمیق مانند لندن سال‌های اخیر در فیلم‌های مایک لی. مایک لی کارگردان اجتماعی‌ساز مشهور انگلیسی و خالق آثاری همچون «همه یا هیچ»، «ورا دریک» و «رازها و دروغ‌ها»، در فیلم تازه‌اش با عنوان «سالی دیگر»، بار دیگر با رویکردی عمیق و آرام به زندگی مردم عادی لندن امروز می‌پردازد. او این بار هم با همان سبک همیشگی‌ دیالوگ نویسی‌اش که مملو از حاضرجوابی‌های بداهه‌گونه است، داستان تام (جیم برودبنت) و جری (روت شین) را روایت می‌کند؛ زوج کهنسال خوشبختی که خانه و زندگی آرام و پر مهرشان، مأمن و مأوای اطرافیان تنها و سرخورده‌ای است که داستان زندگی تأسف‌بار هر یک از آنها را همراه با دو شخصیت اصلی فیلم و در طی چهار فصل سال به نظاره می‌نشینیم. "جری" یک مشاور است با رویکردی همدلانه و ظاهری غیرقابل نفوذ و "تام"، زمین شناسی است آرام و مهربان که از زندگی در کنار همسرش و مصاحبت و گهگاه رسیدگی به گل و گیاه باغچه همراه با او، در خانه‌ی دنج و گرم و نرم‌شان لذت می‌برد. زندگی آرام و سعادتمندانه‌ی آنها به پناهگاه امن و رویایی "مری" (لزلی منویل)، پیر دختری حدوداً 50 ساله و منشی جری، تبدیل شده است. او که به واسطه‌ي حضورش در تمام مدت فیلم، می‌توان یکی از کاراکترهای اصلی به حسابش آورد، شخصیتی است کاملاً آشنا؛ از آن دسته آدم‌هایی که یک عمر در خیال و رویا زندگی می‌کنند و در سنین میانسالی، واقعیت مثل آوار بر سرشان خراب می‌شود و تمام تلاششان این است که این آوار حسرت و شکست و تنهایی و ناامنی را در پس قیل و قال و هیاهو پنهان کنند و هرگز هم موفق نمی‌شوند. اوج این خیال‌پردازی‌های کودکانه را می‌توان در تمنای درونی مری برای بدست آوردن پسر سی ساله‌ی جری و تام، جو (الیور مالتمن) و برخورد بدش با نامزد جو مشاهده کرد که به ناامیدی جری و تام از او منجر می‌شود. در طول فیلم در کنار این سه شخصیت اصلی با کاراکترهای دیگری هم روبرو می‌شویم که هر کدام سرخورگی‌ها و داستان‌های تلخ زندگی خود را همچون مری به خانه‌ی امن و آرام جری و تام می‌آورند. "کن" (پیتر ویت)، دوست قدیمی تام، سنگین و خسته و کودک‌وار از تنهایی و کمبود عاطفی ناشی از فقدان همسر و دوستانش و بی‌توجهی مردم، به پرخوری و نوشیدن مفرط الکل روی آورده و گام‌های سقوط را با سرعتی روزافزون برمی‌دارد. و از همه بدتر، برادر تام "رانی" (دیوید بردلی) است که از شوک نابهنگام از دست دادن همسرش، گیج و مستأصل شده و در برابر خشم پسرش "کارل" (مارتین سویج) هیچ واکنشی از خود نشان نمی‌دهد. به همه‌ی این کاراکترهای مشکل‌دار، یکی از بیماران جری – با بازی کوتاه و درخشان "ایملدا استنتون" – را هم باید اضافه کرد. درست است که عناصر غم‌انگیز بسیاری در این داستان وجود دارند، اما فیلم مایک لی به هیچ وجه غمناک نیست؛ شوخ‌طبعی انگلیسی ظریف او موجب شده که داستان نه چندان شادش را با نشاط و سرخوشانه و مملو از شکوهی انسانی روایت ‌کند. فارغ از شوخی لی با نام کاراکترهای اصلی داستانش، هر کدام از شخصیت‌های افسرده‌ی داستان از جمله مری، کن و حتی رانی، در عین بیچارگی و اسفناکی، وجوه بامزه‌ای هم دارند که این آدم‌ها را به راحتی در دسترس مخاطب قرار می‌دهد. مری با نگاهش گریه می‌کند و با لبانش می‌خندد. کن همچون کودکی معصوم و ترحم‌برانگیز است و رانی تبدیل به یک ربات شده. این‌ها ریزه‌کاری‌های شخصیت‌پردازی است که مایک لی و تیم قدرتمند بازیگرانش کاملاً به آنها واقف بوده‌اند. از طرف دیگر رابطه و نوع رفتار جری و تام نشان می‌دهد که آنها در برابر اطرافیان بیچاره‌شان چندان هم مشتاق و فرشته‌خو نیستند، بلکه تنها یک زوج کاملاً معمولی‌اند که به حضور این آدم‌ها برای پر کردن زندگی‌شان اعتقاد دارند. در واقع، لذت اساسی فیلم «سالی دیگر» برای مخاطب، در وقت گذراندن با همین شخصیت‌های ملموس و قابل درک است که مانند همه‌ی ما گاه دوست‌داشتنی و معصوم و گاهی هم رقت‌انگیز و تأسف بار به نظر می‌رسند؛ با این حال، هر لحظه از حضور، رفتار، گفته‌‌ها و ناگفته‌‌های آنها پر از مفاهیم و عواطفی است که انسان را به قلب تپنده‌ی زندگی نزدیک و نزدیک‌تر می‌کند و این همان چیزی است که از یک فیلم اجتماعی خوب انتظار می‌رود. فیلم مایک لی با ظرافت و دقت بسیار در پی به تصویر کشیدن لحظات عمر است؛ در این فیلم، چهار فصل از زندگی آدم‌هایی شبیه خودمان را به تماشا می‌نشینیم و سالی دیگر از یک عمر در برابر چشمانمان در 2 ساعت می‌گذرد و این‌گونه بار دیگر به یادمان می‌اندازد که جریان بی‌وقفه‌ی زندگی دارد همه چیز را با خود می‌برد.
+ نوشته شده در  جمعه ششم خرداد 1390ساعت 11:22  توسط هومان  | 

دلم برات تنگ میشه

پشت میزم سر کار نشستم و نمیدونم با این بغض سنگینی که گلومو گرفته چیکار کنم. سرمو پشت مونیتور قایم میکنم و با هزار زور و زحمت اشکامو پاک میکنم. راستش من زیاد گریه نمیکنم ولی وقتی بغضم میگیره تا حسابی گریه نکنم آروم نمیشم. آخرین بار سر ختم بابابزرگم اینجوری شده بودم و امروز به خاطر ناصر خان حجازی چشمام یه لحظه خشک نمیشه. واقعا تو این کشوری که هیشکی چشم نداره موفقیت دیگری رو ببینه چند تا آدم مثل ناصر حجازی پیدا میشه که بشه گفت همه‌ی مردم ایران دوستش دارن و بهش احترام میذارن. هم اونایی که از نظر فکری و فرهنگی بهش نزدیک بودن و هم بقیه که شاید باهاش اختلاف عقیده هم داشتند اذعان میکنند که ناصر خان یه مرد بود و به شدت قابل احترام. کسی که تا آخرین لحظه ی عمر به اخلاق و رفتار و ظاهر و سر و وضعش به یک اندازه اهمیت میداد. کسی که هیچوقت جلوی زر و زور سر خم نکرد و در عین احترام گذاشتن به همه با صراحت به ناحقی و ظلم چه تو ورزش و چه هر جای دیگه اعتراض کرد. کسی که تنها سلاحش در برابر دشمنان ریاکارش، صداقت بود و بس. و چه شگفت انگیزه که در این زمانه ی دروغ و ریا هنوز هم آدمها به نشانه های صداقت ایمان دارن. یه سری به سایتهای خبری بزنین تا ببینین ناصر حجازی برای مردمی که به قهرمان سوزی مشهورند، چه جایگاه والایی داشته و داره. نگین که این همون داستان مرده پرستی ایرانی جماعته که ناصر خان وقتی زنده بود هم برای همه حتی دشمنانش بزرگ بود و قابل احترام. عجبا که برای همه ی اونایی که صبح تا شب دم از اخلاق و دین میزنند و جور دیگری رفتار میکنن هم، ناصر خان حجازی اسطوره ی اخلاق و مردونگیه. خدا رو شکر که مردم در آخرین روزهای عمر ناصر با شرکت در نظرسنجی برنامه ی نود و انتخاب گزینه ی صداقت و آزادگی او به عنوان رمز محبوبیت اش، راه و رسم ماندگاری و اسطوره شدن رو به همه ی ما یاد دادن. خیلی وقت بود از ته دل گریه نکرده بودم. خیلی وقت بود به اشکم افتخار نکرده بودم. ناصر خان حجازی تو تنها کسی بودی که لقب خان در اول اسمت آزارم نمیداد! هنوز خیلی از مرگت نگذشته اما میدونم که دلم برات تنگ میشه. دلم حسابی برات تنگ میشه مرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 16:50  توسط هومان  | 

لالایی شوم واقعیت

  نگاهی به موسیقی فیلم "هزارتوی پن" اثر خاویر ناواره

حتماً آقای دل‌تورو در ابتدای کار به آهنگسازش خاویر ناواره توضیح داده که فیلمش قصه‌ی پریانی بزرگسالانه است و به عنوان موسیقی متن، نیاز به نوای لالایی نفس‌گیری دارد در فضایی تیره و تار، که داستان را از ابتدا تا انتها و از سطح تا عمق روایت کند.

فیلم «هزارتوی پن» شاهکار کارگردان مشهور مکزیکی، گییرمو دل‌تورو، در سال 2006 نگاه‌های بسیاری را به خود معطوف کرد و مخاطبین بسیاری را درگیر داستان دل‌خراش رویارویی معصومیت خیال‌انگیز کودکانه و ورِ اهریمنی و خشن دنیای بزرگسالان کرد. دل‌تورو در این فیلم، شیرینی فانتزی و رویای کودکانه را با تلخی واقعیت در هم آمیخته و به معجون شگرفی دست یافت که تماشاگر را بی‌واسطه وارد دنیای عجیب و غریب فیلم می‌کند و موسیقی خاویر ناواره در این میان، آن‌چنان زیبا بر تار و پود فیلم نشسته و منافذ داستان را پَر می‌کند که گویی تصاویر و موسیقی در این فیلم، مجموعه‌ای واحد و جدانشدنی هستند.

خاویر ناواره که برای این فیلم نامزد اسکار بهترین موسیقی متن در سال 2006 هم شد، تم موسیقی­اش را بر پایه‌ی یک لالایی بنا کرده است. لالایی شوم و بدشگونی که همراه با نَت‌های دردناک پیانو و نوای دریغ‌انگیز ویولون در لایه­لایه‌های فانتزی و واقعیت فیلم رسوخ کرده و جاری می­شود. این احتمالاً همان چیزی است که در ذهن دل‌تورو بوده است و شاید موسیقی یک قصه‌ی پریان با فضایی تیره و تار و شوم را غیر از این هم نمی‌توان تصور کرد.

مجموعه‌ی ساندترک فیلم «هزارتوی پن» شما را به دورانی می‌برد که موسیقی فیلم بیش از امروز بها داشت. حتی اگر کسی فیلم را ندیده باشد با گوش دادن به قطعات این مجموعه می­تواند به راحتی به حال و هوای فیلم دست یابد. جان فیلم را می­توان در دو قطعه‌ی افتتاحیه و اختتامیه‌ی آلبوم با نام‌های خیلی خیلی پیش از این/Long long time ago و لالایی هزارتوی پن/Pan’s labyrinth lullaby دریافت و در واقع این دو قطعه‌ی موسیقی، کلیدهای ورود به دنیای پر رمز و راز «هزارتوی پن» هستند. دنیایی که ظاهر خیال‌انگیز و مسحورکننده­اش، بر بستری از خون و خشونت بنا شده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 15:1  توسط هومان  | 

غم غربت

اینروزا حالا که تو نیستی کنارم/ غم غربت میگیرم تو جمع و تنها

سر به صحرا میزنم تو دل جنگل/ نم اشکم شده اینروزا یه دریا

اینروزا حالا که تو نیستی کنارم/ من همونم که همیشه با تو بودم

تنها فرقم با روزای خوب دیروز/ اینه که اینروزا خالیه وجودم

منم اینجا بین آدما غریبه/ راسته میگن قصه¬ی عشق یه فریبه؟

یه روزی تموم زندگیم تو بودی/ حالا اما شدی کابوس شبونه

چشامو میبندم از یادم نمیری/ کی میفهمه که چی میگم، کی میدونه

اینروزا حالا که تو نیستی کنارم/ غم غربت میشینه توی وجودم

اما با تموم این حرفا هنوزم/ من همونم که همیشه با تو بودم

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 22:7  توسط هومان  | 

حالا دیگه همه چی عوض شده

نگاهی از درون به جدایی نادر از سیمین

سیمین به نادر: این رسمش نبود نادر. بعد از چهارده سال زندگی، این رسمش نبود. شوخی شوخی همه چیزو جدی کردی، فقط برای این که بهم ثابت کنی می‌ترسم؟ که وحشت خودتو پشت ترس من قایم کنی؟ من که همون اول زل زدم تو چشمات و گفتم آره می‌ترسم. تو هم خوب میدونی من از چی می‌ترسم. خوب میدونی وقتی میگم نمیخوام دخترم تو این شرایط بزرگ شه از چی دارم حرف می‌زنم. تو همه چیزو خوب میدونی اما غرورت بهت اجازه نمیده یه قدم پا پس بذاری. نادر من و تو باهم تصمیم گرفتیم ریشه‌های درخت خونواده‌مونو از این زمین بکنیم و جای دیگه‌ای بکاریم که بار بده. من و تو با هم تصمیم گرفتیم. می‌دونستیم درد داره ولی دلمونو خوش کرده بودیم به فردای ترمه. یادته؟ یادته یا بازم بگم؟ همه‌ی اون شبا، اون قول و قرارا. چقدر با هم حرف زدیم. فکر همه جاشو کردیم و به این نتیجه رسیدیم که باید بکنیم. که باید بریم. که باید از صفر شروع کنیم . . . باید میدونستم که تو تو آخرین لحظه پشیمون میشی و پشیمونیت به قیمت نابودی این درخت تموم می‌شه. همینو می‌خواستی نه؟ من که می‌دونم چرا گفتی آره و چرا گفتی نه. من که می‌دونم پشت اون صورت سنگی چه خبره. من که می‌دونم چه دره‌ی عمیقی پشت اون کوه غرور خوابیده. من که می‌دونم چرا همش نگاهتو ازم می‌گیری. من که می‌دونم از چی داری فرار می‌کنی. کاش فقط یه بار، فقط یه بار از دهنت در می‌رفت و می‌گفتی بمون. کاش فقط یه بار اون غرور لعنتیتو فراموش می‌کردی و به خاطر ترمه که می‌دونم اندازه‌ی من دوسش داری بهم می‌گفتی بمون. می‌دونی که می‌موندم. می‌موندم و هیچ‌کدوم از این اتفاقاتم نمی‌افتاد. ای وای نادر! من و تو چی کار کردیم با زندگیمون . . .

راضیه به حجت: حجت جان من می‌ترسم. من از عاقبت این کار می‌ترسم. اگه به خاطر این پول حروم یه بلایی سر سمیه بیاد چه خاکی تو سرمون بریزیم؟ به خدا من هر کاری کردم فقط به خاطر تو و این زندگی کوفتی بوده. به امام حسین می‌خواستم کمک خرجت باشم. نمی‌خواستم تو این وضعیت بدهکاری و بیکاریت بفهمی که من باردارم و هزار تا فکر دیگه بیافته تو سرت. به امام زمون هر کاری کردم فقط به خاطر تو بوده. خواهرتم در جریانه. طاقت نداشتم که ببینم زیر بار قرض و بدهی و بدبختی داری له می‌شی. حجت جان من به خاطرت به پای مردای غریبه افتادم. التماسشون کردم که نفرستنت زندون تا یه خاکی تو سرمون بریزیم. تو خودتو بذار جای من. چه کار دیگه‌ای غیر از کلفتی تو خونه‌ی مردم از دستم برمی‌اومد؟ خدا و پیغمبر شاهدن که تو اون خونه یه لحظه با اون آقا رودررو حرف نزدم. خدا شاهده بیشتر از همیشه حواسم به حجابم بود. برای عوض کردن لباسای اون پیرمرد بیچاره هم زنگ زدم از دفتر آقا پرسیدم. به امام حسین گفتن اشکالی نداره. حجت جان من نمی‌تونم دروغ بگم. به امام زمون من شک دارم. اگه دروغ بگم جواب خدا و پیغمبرو چی بدم؟ اگه یه بلایی سر سمیه بیاد چی؟ حجت جان من همه کار واست می‌کنم ولی این یکی رو ازم نخواه. به خدا نمی‌تونم دست رو قرآن بذارم و واسه چیزی قسم بخورم که ازش مطمئن نیستم. نمی‌تونم. به امام حسین نمی‌تونم . . .

حجت به سیمین: خانوم شما فکر کردین ما کی هستیم؟ فکر کردین درد من این پوله؟ فکر کردین می‌خوام تلکه‌تون کنم؟ من بغض دارم خانوم. حیف که نمی‌تونم مث شما قشنگ حرف بزنم. فکر کردین شما آدمین و ما حیوون؟ بچه‌ی شما بچه‌س و بچه‌ی ما توله سگ؟ فکر کردین چون دیوارمون کوتاهه می‌تونین بهمون تهمت دزدی و هزارتا کوفت و زهر مار دیگه بزنین و از شرمون راحت شین؟ فکر کردین اگه می‌خواستیم از شما و امثال شما دزدی کنیم وضع ما این بود؟ خانوم من 10 سال تو اون کفاشی جون کندم. عرق ریختم. جوونیمو حروم کردم و آخرش با یه تیپا انداختنم بیرون و گفتن هری. برو هر غلطی دلت می‌خواد بکن. به هزار جا شکایت کردم و آخرشم هیچی به هیچی. اصلاً می‌فهمی اینا یعنی چی؟ می‌فهمی بیکاری و بدهکاری یعنی چی؟ می‌دونی شرمندگی یه مرد جلو زن و بچه‌ش یعنی چی؟ هر کی از راه رسید زد تو سرم. یه عمره عالم و آدم حقمو خوردن و یه آبم روش. اما این بار دیگه نمی‌ذارم. این بار دیگه نوبت منه. حتی اگه به قیمت یه دروغ مصلحتی هم تموم بشه نمی‌ذارم زندگیم از هم بپاشه. خانوم من دیگه آخر خطم. نذارین هم خودمو بدبخت کنم و هم شما رو. به همون خدا و پیغمبر که شما بهش اعتقاد ندارین، نمی‌ذارم نابودم کنین. حقمو خوردین، از کار بیکارم کردین، پامو به زندون وا کردین، زن و بچه‌مو آواره کردین، بچه‌مو کشتین. اما دیگه بسه. از اینجا به بعد دیگه نمی‌ذارم تو سرم بزنین. خودتونم میدونین که دیگه هیچی برا از دست دادن ندارم. تا آخرش جلوتون وامیسم. به خداوندی خدا جلوتون وامیسم. وامیسم . . .

نادر به ترمه: متاسفم دخترم. متاسفم. هم به خاطر مادرت و هم به خاطر بچه‌ی راضیه خانوم. می‌دونم دروغ گفتم اما می‌دونی که نمی‌خواستم هیچ‌کدوم از این اتفاقا بیافته. دیگه از این‌همه دروغ خسته شدم. کاش می‌تونستم تو چشات نگا کنم و بهت بگم چقد خسته‌ام. کاش این غرور لعنتی بهم اجازه می‌داد که سرمو رو زانوهات بذارم و هق‌هق گریه کنم. کاش می‌تونستم از این دل لامصبم با یکی حرف بزنم. آره! می‌دونم اشتباه کردم و بعدشم خواستم با یه دروغ بزرگ سر و تهشو هم بیارم. اما به خدا هر کی جای من بود همین کارو می‌کرد. تو راس میگی، می‌دونستم که اون بارداره اما تو اون لحظه که آدم چیزی به یادش نمی‌مونه. راستشو بخوای اصلاً نفهمیدم چجوری پرتش کردم بیرون. به خدا نفهمیدم. بابا جان من اگه دروغم گفتم، کمش به خاطر خودم و زیادش به خاطر تو بوده. زندان رفتن من دردی از کسی دوا نمی‌کرد. تو نمی‌دونی ولی من به خاطر تو حاضر شدم که از همه چیزم حتی پدرم بگذرم. حاضر شدم از ریشه‌هام بکنم. اما نشد بابا جان. نمیشه، نمی‌خوام، نمی‌تونم فرار کنم. این‌همه سؤال بی‌جواب و بذارم و کجا برم؟ جوونی هدر رفته‌مو کجا بذارم و برم؟ یه عمری سگدو زدم و تازه رسیدم به اینجا. چجوری برم تو یه سرزمین غریب و دوباره از صفر شروع کنم؟ چجوری؟ دخترم، متاسفم به خاطر مادرت. من و اون دیگه راهمون از هم جدا شده. هیچوقت فکر نمی‌کردم این داستان تا جدایی ما پیش بره، ولی رفت. عزیزم دنیا همین‌قد بی‌رحمه. مادرت تونست از ریشه‌هاش بکنه و من نه. تو هم دیگه بزرگ شدی دخترم. هر جور که فکر میکنی درسته رفتار کن. من به انتخابت احترام می‌ذارم و می‌دونم که هر جا باشی باباتو از یاد نمی‌بری. می‌دونم که از یادم نمی‌بری . . .

ترمه به قاضی: من فکرامو کردم آقای قاضی . . . همه‌ی فکرامو کردم. همین الان باید بگم؟ باشه میگم ولی . . . چجوری بگم؟ راستش انتخاب من خیلی هم مهم نیس. میدونم مهمه ولی چیزای مهمتری هم هست. همه‌ی اون چیزایی که این چن وقته از دست دادیم. خانواده‌مون، رابطه‌مون، اعتمادمون. حالا دیگه انتخاب من اصل داستانو عوض نمیکنه. مهم اینه که دیگه نگاه من به همه چی مث قبلنا نیس. حالا دیگه میدونم باباها هم دروغ میگن. حالا دیگه میدونم پشت همه‌ی اتفاقات ساده چیزای بزرگتری هست. حالا دیگه دنیا اونقدرا هم قشنگ نیس. دروغ هست، دعوا هست، فقر هست، فحش هست، تهدید هست، جدایی هست، مرگ هست. انتخابمو بهتون میگم آقای قاضی، اما بدونین که حالا دیگه برای من همه‌چی عوض شده. همه چی عوض شده . . .

هومان فرزادیگانه/کافه سینما

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 9:47  توسط هومان  | 

اینروزها گوش میکنم 6 : بهترین ترانه های سال 2010



فهرست بهترین ترانه‌های سال 2010 به انتخاب خودم از میون 78 آلبومی که امسال به دستم رسید و گوش کردم. البته میدونین که اینجور فهرستا معمولا سلیقه ایه و چون سلیقه ی من هم بیشتر به موسیقی ایندی نزدیکه، شاید بشه این فهرستو بهترینای ایندی سال هم دونست. در هر حال برای اونایی که اینجور موسیقی رو دوست دارن میتونه یه عیدی خوب برای تعطیلات پیش رو باشه:

1.Tighten up – Black Keys

2. A Moment of Madness – Katie Melua

3. Marry You – Bruno Mars

4. What Part of Forever – Cee loo green

5. The Suburbs – Arcade Fire

6. Just The Way You Are – Bruno Mars

7. Ready to Start – Arcade Fire

8. Eclipse – Metric

9. Backdown South – Kings of Leon

10. Howlin For You – Black Keys

11. I Didn’t See it Coming – Belle & Sebastian

12. The Cave – Mumfords & Sons

13. Holidays – Vampire Weekend

14. Beach Side – Kings of Leon

15. Conversation 16 – The National

16. Little Lion Man - Mumfords & Sons

17. Mi Amigo – Kings of Leon

18. Juveniles – The Walkmen

19. Kings & Queens – 30 Seconds to the Mars

20. Neutron Star Collision – Muse

21. Vaporise – Broken Bells

22. White Sky - Vampire Weekend

23. Roll Away Your Stone – Mumfords & Sons

24. Wide Eyes – Local Natives

25. Maneater – The Bird & The Bee

26. I Want The World to stop – Belle & Sebastian

27. Bloodbuzz Ohio – The National

28. Spark – Amy Macdonald

29. Janelle Monae – Tightrope

30. Thieves – She & Him

31. King of Spain – The Tallest Man on Earth

32. Heavens on Fire – The Radio Dept

33. The High Road – Broken Bells

34. Over it Over again – She & Him

35. Skippin Town – The Drums

36. Make Me Stay – Gold Motel

37. A Lion’s Heart – The Tallest Man on Earth

38. All to All – Broken Social Scene

39. Song For No One – Miike Snow

40. Lisbon - Walkmen

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 20:38  توسط هومان  | 

پیش بهاریه

فرارسیدن عید نوروز در آستانه‌ی 30 سالگی و در اوج افسردگی‌های ناشی از پایان یک مرحله‌ی مهم از زندگی و ورود به مرحله‌ای مبهم و نامشخص، شاید تنها به یک تلخند چند ثانیه‌ای بیانجامد. این حس که دیگر حتی فرصت بهانه گرفتن و خسته شدن هم نداری و اینکه همه‌ی حرف‌ها و زخم‌هایت آنقدر کهنه شده که خودت هم دیگر تاب تحملشان را نداری، به اندازه‌ی کافی مأیوس کننده است؛ حال در این میان غصه خوردن برای از دست دادن موها یا چاق شدن و از ریخت افتادن و هزار و یک مشکل ازلی ابدی دیگر، به اندازه‌ی پوچی داستان اول و حتی بیشتر از آن احمقانه جلوه می‌کند. و احمقانه تر اینکه دیگر کاملاً فهمیده‌ای که هیچ معجزه‌ای در کار نیست و زندگی‌ات تا انتها قرار است همینگونه باشد: شبیه هر آنچه که نمی‌خواهی باشی.


+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 19:13  توسط هومان  | 

بازگشت به ریشه‌های آمریکایی

نگاهی به آلبوم پادشاه مرده است/The King is Dead اثر جدید The Decemberists

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

گروه پورتلندی The Decembrists با ششمین آلبوم استودیویی خود که اخیراً منتشر شد، به خانه بازگشته و این خبر خوبی است برای هواداران قدیمی این گروه که از آلبوم‌های ابتدایی آنها خاطرات خوبی دارند. مجموعه‌ی 10 قطعه‌ای پادشاه مرده است/The King is Dead یک آلبوم سرراست و دلنشین در سبک کانتری و چرخشی عامدانه است به سوی سادگی برای گروهی که آلبوم پیشین خود را با قطعاتی مشکل، پیچیده، طولانی و نمایشی پر کرده و گام‌های بلندی به درون قلمرو پروگرسیو راک انگلیسی برداشته بود.

کالین ملوی مرد اول گروه The Decembrists اعتقاد دارد که ساختن قطعاتی این چنین ساده می‌تواند به اندازه‌ی خلق قطعات پیچیده‌ی حماسی مشکل و خطرناک باشد. دانستن این مطلب و توجه به آن، همان چیزی است که بهترین گروه‌ها را از گروه‌های متوسط و ضعیف جدا می‌کند. اعضای The Decembrists در طی این سال‌ها تجربیات متفاوتی را از سر گذرانده و در اغلب آنها هم بالنسبه موفق بوده‌اند؛ حالا در این آلبوم تازه که بازگشتی است به ریشه‌های آمریکایی گروه، هیچ ترانه‌ی حماسی بلند با ارجاعات قرن هجدهمی و یا فرهنگ لغات خاص و حتی ماجراهای عاشقانه‌ی تلخ و تراژیک وجود ندارد؛ اگر حرفی هم هست درباره‌ي خود زندگی است و کوتاه و ساده و دلنشین.

سبک این آلبوم را شاید بتوان فولک-کانتری با حال وهوایی افسانه‌ای نامید. صدای هارمونیکا یا همان سازدهنی خودمان به سبک بروس اسپرینگستین و باب دیلان و ارجاعاتی به برخی قطعات The Smiths و نیل یانگ را در سرتاسر آلبوم می‌توان شنید و حس کرد. اعضای گروه برای افزایش حس نوستالژیک قطعات از هنرمندان مهمانی همچون گیلیان ولش – خواننده‌ی درخشان و محبوب سبک کانتری – و پیتر باک، گیتاریست REM هم استفاده کرده اند.

در مجموع می‌توان گفت که آلبوم پادشاه مرده است مجموعه‌ای منسجم، شنیدنی و دلنشین از کار در آمده که ممکن است زرق و برق آلبوم پیشین آنها، قمار عشق/The Hazards of Love را نداشته باشد، اما باعث می‌شود که برای حدود 40 دقیقه هم که شده، ضربان نبض زندگی را در وجودتان حس کنید و پر شوید از شور سادگی.

نویسنده: هومان فرزادیگانه

منبع: سایت www.ahangsaramag.com

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 12:28  توسط هومان  | 

داستان‌های مرد متوسط رمانتیک

نگاهی به آلبوم جدید Iron & Wine

حالا دیگر نزدیک به ده سال است که ساموئل بیم/ Samuel Beam خواننده و ترانه‌سرای آمریکایی، با عنوان آیرن اند واین/ Iron & Wine و با گیتار آکوستیکی در دست، کوچه‌پس‌کوچه‌های موسیقی سافت- فولک آمریکا را در می‌نوردد. او از اولین آلبوم‌اش که در سال 2002 با نام Creek Drank The Cradle منتشر شد تا آلبوم سال 2007 خود با نام سگ چوپان/ Shepherd’s Dog ‌که تحسین توأمان هواداران و منتقدان را در بر داشت، راه درازی را پیمود و به تدریج از یک خواننده‌ی مهجور سافت فولک با صدای تودماغی و ریش بلند که اشعار لطیف و صمیمانه‌اش را به جامه‌ی ملودی‌های شیرین اما خام، ملبس می‌کرد، به یک هنرمند فولک با روی‌کرد پاپ تبدیل شده که تخصص اصلی‌اش یعنی ملودی‌نویسی و ترانه‌سرایی را در خدمت تنظیم‌ها و سازبندی‌های خلاقانه و امروزی قرار می‌دهد.
آلبوم تازه‌ی آيرن اند واين با نام Kiss Each Other Clean درست همانی‌ست که می‌شد از اثر بعدی او انتظار داشت و در ادامه‌ی همان روندی که به Shepherd’s Dog منجر شده بود قرار می‌گیرد. بسیاری از این حرکت او به سمت موسیقی جریان اصلی استقبال کرده‌اند، اما بعضی از طرف‌داران قدیمی ساموئل بیم، هم‌چنان صدای موسیقی او را کاملا آکوستیک و بدون افکت‌های صوتی، هم‌خوانی‌ها و نواهای پس‌زمینه‌ای می‌پسندند که این آلبوم تازه شاید برای آن‌ها موجبات سرخوردگی بیش‌تری را فراهم کند. ساموئل در این آلبوم از هیچ فرمولی پیروی نمی‌کند و در سراسر آلبوم، بی‌وقفه به گوشه‌های مختلف سبک‌های مختلف موسیقی سرک می‌کشد. سازبندی آلبوم کم‌نظیر است و نوای نرم سینت‌سایزر، ‌بافت و پس‌زمینه‌ی لطیفی را برای بعضی قطعات اندکی خشن‌تر مجموعه فراهم کرده است. این یکی از خلاقانه‌ترین کارهای چند وقت اخیر در دنیای موسیقی متفاوت آمریکاست و مؤلفه‌های مورد استفاده‌ و منابع الهام ساموئل بیم در خلق ترانه‌های این مجموعه، ‌آن‌چنان گستره‌ی وسیعی را در بر می‌گیرند که شاید اشاره به تک‌تک آن‌ها کار عاقلانه‌ای نباشد. البته شاید بتوان گفت که این تنوع و تجربه‌گرایی از یک نقاش، فیلم‌ساز، استاد دانشگاه، نویسنده، موزیسین و ترانه‌سرا که پدر پنج فرزند هم هست، چندان هم بعید به نظر نمی‌رسد. با این حال گاهی اصرار او در تکرار بعضی موتیف‌های دل‌نشین‌اش به نوعی دل‌زدگی منجر می‌شود.
با همه‌ی این حرف‌ها، ترانه‌های آيرن اند واين در این آلبوم هم مثل همیشه، پر از داستانک‌های شیرینی است درباره‌ی زندگی و احساسات یک مرد متوسط رمانتیک از جنوب آمریکا. همان قصه‌های ملموسی که حس صمیمیت غریبی را  نسبت به او در شنونده برمی‌انگیزانند.

نویسنده: هومان فرزادیگانه

منبع: سایت www.1000ketab.com

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 8:47  توسط هومان  | 

تو یه عوضی نیستی

مروری تحلیلی بر جدیدترین ساخته‌ی دیوید فینچر: شبکه‌ی اجتماعی/ Social Network

  1. گوشه ای از یک کافی‌شاپ تاریک و شلوغ در حوالی دانشگاه هاروارد و اولین قرار ملاقات دوستانه‌ی دو تن از دانشجویان این دانشگاه: مارک و اریکا. جملاتی رد و بدل می شود که چندان معمول چنین قرارهایی نیست. مارک با ظاهری مصمم و مغرور، اطلاعات و دانش‌اش را مسلسل‌وار به رخ اریکا می کشد و تلاش اریکا برای برقراری ارتباطی متداول و معمول هم به جایی نمی‌رسد. مارک بی پروا می‌تازد و ناخواسته اریکا را از خود می‌رنجاند. او که دلیل ناراحتی اریکا را نفهمیده، گیج و مبهوت از او معذرت می‌خواهد اما دخترک تصمیمش را گرفته و با گفتن "نمی خوام با تو باشم، چون تو یه عوضی هستی" کافه را ترک می کند. مارک که از اتفاق افتاده و دلیل "عوضی" خوانده شدنش سر در نیاورده، رنجیده و عصبانی و با عجله از میان خیابان‌ها و ماشین‌ها و مردم به سمت اتاقش در خوابگاه دانشگاه یا به قول اریکا تاریک‌خانه‌اش می رود. در همین گریز شبانه است که اولین تصاویر از مارک، به عنوان فرد تک افتاده و منزوی در میان جامعه‌ای که او را نمی‌فهمد، شکل می‌گیرند.
  2. مارک آدم مغرور و کله‌شقی است و به جای آن که خشم و ناراحتی سرخورده و گوشه‌گیرش کند، به فکر تلافی می‌افتد و همان شب بدون معطلی با نوشتن جملاتی ناخوشایند درباره‌ی اریکا در شبکه‌ی دانشگاه، به خیال خودش از خجالت او در می‌آید. او می‌خواهد از همه ی آن دخترها و پسرهای خوشحال و خوش‌گذرانی که شخصیت‌اش را درک نکردند، انتقام بگیرد و برای این کار با استفاده از الگوریتم مقایسه‌ای دوستش ادواردو و نفوذ به شبکه‌ی دانشگاه، سایت فیس مچ را شبانه طراحی و آنلاین می‌کند و از این طریق با 22000 بازدید‌کننده در یک شب، دانشگاه را تکان می‌دهد و نام خود را در دانشگاه بر سر زبانها می‌اندازد. این مقدمه‌ای می شود برای ایجاد امپراطوری بی حد و مرز فیسبوک که به زودی نام مارک زوکربرگ را به عنوان جوان‌ترین میلیاردر دنیا مطرح خواهد کرد.
  3. آیا فیلم شبکه‌ی اجتماعی داستان موفقیت خارق‌العاده‌ی یک جوان نابغه در دوران ماست؟ آیا داستان زندگی فردی است که با نبوغ و استعدادش، دیگران را به راه خود می‌کشاند؟ آیا روایت‌گر حدیث پیروزی فرد است در برابر اجتماع؟ آیا این هم فیلم دیگری است درباره‌ی قهرمان تحقیر شده به دست اجتماع که با تلاش و مبارزه، به شیوه‌ی خود از دیگرانی که نادیده‌اش می‌گرفتند، انتقام می‌گیرد؟ اصلاً آیا این یک داستان انتقامی است؟ آیا همه چیز از همان واژه‌ی کذایی "عوضی" که اریکا رو به مارک می‌گوید شروع می‌شود؟ آیا شخصیت مارک زوکربرگ در این فیلم در قامت یک قهرمان توصیف شده یا یک ضد قهرمان؟ اصلاً آیا مارک دارای ویژگی‌های قهرمانان نمونه‌ای چنین داستان‌هایی هست؟ یا تنها یک جوان نابغه است که این نبوغ، فرصت تجربه‌ی عمیق‌تر روابط انسانی را از او گرفته؟ در پاسخ به این سؤال‌ها باید گفت که شبکه‌ی اجتماعی همه‌ی این‌ها و چیزی فراتر از این‌هاست. این فیلم، داستان ظهور یک امپراطوری در قرن بیست و یک است. داستان پیچیدگی‌ها و ظرایف روابط انسانی در عصر صفر و یک. داستان تلاش خستگی ناپذیر برای بودن و به چشم آمدن در زمانه‌ای که ارزش‌هایش لحظه به لحظه در حال تغییر است. و روایت ارتباط پیچیده‌ی به دست آوردن و از دست دادن. شبکه‌ی اجتماعی همه‌ی این‌ها و خیلی چیزهای دیگر است.
  4. خبر شیرین کاری مارک در شبکه‌ی دانشگاه به گوش برادران دوقلوی رینکلوس می‌رسد که از ثروتمندترین و مشهورترین دانشجویان هاروارد به شمار می‌روند. دوقلوها ایده‌ای دارند برای ایجاد یک شبکه‌‌ی اجتماعی مجازی در دانشگاه که روابط بین دخترها و پسرهای دانشجو را تسهیل می‌کند. آنها ایده‌ی خود را با مارک در میان می‌گذارند و مارک هم با زیرکی و جاه طلبانه کار بر روی پروژه‌ی آنها را می‌پذیرد. اما همزمان پروژه‌ی بلندپروازانه‌ي خود را با جدیت پیش می‌برد و بی سر و صدا فیسبوک اولیه را راه اندازی می‌کند. ظاهراً مارک، دوقلوها را به بازی گرفته و ایده‌شان را دزدیده. با این حال او خودش چنین اعتقادی ندارد و باور دارد که ایده‌ی اولیه‌ی فیسبوک از خودش بوده. ایده‌ای با این مضمون که: "لازم نیست چیزی را که می‌خواهی از مردم بدزدی. تنها کافیست فضایی را فراهم کنی که آنها داوطلبانه آن را در اختیارت بگذارند." چنین ایده‌ای تنها از یک ذهن خلاق امروزی که از شر قید و بندهای بی‌خود و دست و پا گیر رها شده، برمی‌آید. او عضویت در فیسبوک را مثل رفتن به یک کلوب بدون مدیر توصیف می‌کند و با این حرف‌ها، نزدیک‌ترین و تنها دوستش ادواردو را به همراهی با خود در این پروژه ترغیب می‌کند. شراکتی که به خاطر شخصیت و اهداف متفاوت این دو، آینده‌ی چندان روشنی برایش متصور نیست.
  5. با تأسیس فیسبوک نام مارک و ادواردو بر سرزبانها می‌افتد و دانشجویان دختر و پسر برای آشنایی با آنها سر و دست می‌شکنند. حالا دیگر بخش مهمی از رویاهای مارک تحقق یافته و او بالاخره به چشم آمده. اما مارک حساس و شکننده و در عین حال مغرور و بلندپرواز به این راحتی‌ها راضی نمی‌شود و این را تازه شروع کار خود می‌داند. حالا که شهرت و موفقیت زیر زبانش مزه کرده باید این مسیر را تا انتها پیمود. با همه‌ی این حرف‌ها هنوز انگار چیزی کم است. مارک همچنان در رویای بدست آوردن اریکاست و تحقق نیافتن این رویا همه‌ی دستاوردهایش را زیر سؤال می‌برد. رویایی که حالا از همیشه هم دست نیافتنی‌تر به نظر می‌رسد.
  6. با گسترش فیسبوک به دانشگاه‌های دیگر، دوقلوها بیش از پیش نگران و عصبانی می‌شوند. آنها فکر می‌کنند که رودست بزرگی خورده‌اند اما از سوی دیگر شکایت و شکایت بازی را در شأن و منزلت یک دانشجوی هاروارد نمی‌دانند. همین مسأله و جایگاه خانوادگی‌شان آنها را در پیگیری این قضیه مردد کرده. در سوی دیگر، مارک به چیزی غیر از موفقیت و به اجرا درآوردن ایده‌هایش فکر نمی‌کند. او در جواب ادواردو که حقیقت ماجرا را از او می‌جوید، با لحنی طلبکارانه می‌گوید "من کار اشتباهی نکردم. آنها ایده‌های خوبی داشتند و من ایده‌ی بهتری". این روحیه‌ی حق به جانب مارک به شخصیت خاص و تجربه‌ی اجتماعی اندک او برمی‌گردد. او در مقایسه با دوقلوها از نظر اجتماعی آدم بی‌تجربه‌ای محسوب می‌شود و چیزی از ارتباطات انسانی متداول نمی‌داند. او فقط خودش را می‌بیند و مسیر موفقیتی که پیش رویش قرار گرفته و حس تلافی جویانه‌اش هم موتور محرک او در این مسیر است.
  7. شان پارکر خوش سر و زبان و امروزی، مؤسس سایت دانلود موزیک نپستر که در 19 سالگی میلیاردر شده، می‌تواند بهترین مکمل برای شخصیت مارک باشد. او همه‌ی آن چیزی است که مارک نیست و به راحتی می‌تواند ضعف‌های او را پوشش دهد. شان که در حال حاضر یک ورشکسته محسوب می‌شود در اولین ملاقات آنچنان بر مارک تأثیر می‌گذارد که پایه‌های یک شراکت موفق از همان ابتدا بنا می‌شود. ورود شان پارکر، از طرف دیگر، مترادف است با کمرنگ شدن نقش ادواردو در پروژه‌ی فیسبوک و این برای ادواردو به هیچ وجه قابل هضم نیست.
  8. مارک به پیشنهاد شان پارکر کارش را به لوس آنجلس منتقل می‌کند. ادواردو که با این حرکت مخالف بوده به نیویورک می‌رود تا در آنجا برای سایت، اسپانسر فراهم کند. همه‌ی اتفاقات پس از این موجب دوری بیشتر مارک از ادواردو و نزدیکی بیشتر او به شان می‌شود. ادواردو که از همان ابتدا شخصیت همدلی برانگیزتر داستان در مقایسه با مارک بوده، با مشاهده‌ی بی توجهی مارک به او و کارهایش، از روی خشم و استیصال حساب‌های مشترک شرکت را مسدود می‌کند. ضربه‌ی آخر را مارک به تحریک شان به ادورادو می‌زند و او را از دایره‌ی سهامداران شرکت خارج می‌کند. شب جشن یک میلیونی شدن اعضای فیسبوک با دعوا و درگیری ادواردو و مارک همراه می‌شود و شیرینی این موفقیت عظیم به کام مارک تلخ می‌شود. اینجا اولین صحنه در فیلم است که بارقه های پشیمانی در چشمان او دیده می‌شوند؛ مارک مغرور و حق به جانب که هیچ‌گاه خود را نه در مورد اریکا و نه در مورد دوقلوها مقصر ندانست، حالا بهترین و تنها دوستش را هم از خود رنجانده. این بار، دیگر در به خود حق دادن و دیگری را مقصر دانستن، اندکی مردد می‌شود و این در نگاه خسته و حسرت‌بارش کاملاً پیداست.
  9. دیوید فینچر کارگردان معتبر و صاحب سبک سال‌های اخیر سینمای آمریکا، همواره به انتخاب داستان‌های تأثیرگذار و غنی با پیام‌های مدرن و امروزی، مشهور بوده است. داستان به وجود آمدن فیسبوک یکی از همان داستان‌های بزرگی است که فینچر نمی‌تواند به راحتی از آنها بگذرد. او از خلال روایت تلاش پیروزمندانه‌ی چند جوان نابغه، نقبی به ریزه‌کاری‌های روابط انسانی در زمانه‌ی ما می‌زند؛ اخلاقیات دوران ما را به چالش می‌کشد و تصویری امروزی از بیم و امیدهای انسانی را به نمایش می‌گذارد. فینچر آنقدر باهوش هست که موسیقی فیلمی درباره‌ی یک نابغه‌ی کامپیوتر را به اساتید موسیقی دیجیتال و الکترونیک بسپارد، تا با نواهای خود فیلم را در غلافی از جنس صفر و یک جای دهند. او کاراکترهای مارک، شان و ادواردو را به کمک بازی‌های خوب بازیگرانشان به شخصیت‌هایی نمونه‌ای تبدیل کرده که می‌توانند سال‌ها مورد ارجاع قرار گیرند. الفبای تصویری منحصر به فردی که فینچر در فیلم‌های اخیرش، به خصوص زودیاک و مورد عجیب بنجامین باتن به کار گرفته بود، در اینجا هم ابزار کارگردان در خلق تصاویرش بوده است. نورپردازی و فیلمبرداری خارق‌العاده‌ی فیلم با ایجاد فضایی منحصر به فرد، فینچر را در روایت این حماسه‌ی قرن بیست و یکمی یاری رسانده و دنیای یکه‌ای را برای فیلم خلق کرده است. شبکه‌ی اجتماعی فیلم جزئیات است و هر بار دیدنش می‌تواند حاوی نکات و ظرایف جدیدی برای مخاطب علاقمند و پیگیر باشد.
  10. پایان یک جلسه‌ی خسته کننده‌ی دیگر در حضور شاکیان و وکلا؛ مارک سرخورده از همه‌ی اتفاقات ناخواسته‌ی پیش آمده، غرق در فکر و خیال به مونیتور لپ تابش چشم دوخته؛ حالا که همه‌ی حرف‌های طرفین دعوا شنیده شده، آرامش کاذبی بر اتاقی که تنها مارک و دستیار وکیل در آن باقی مانده‌اند، حکمفرماست. دخترک دستیار وکیل که در خلال جلسات شکایت، جذب شخصیت و داستان زندگی مارک شده بود، حالا دیگر نظرش درباره‌ی او عوض شده و به راحتی پیشنهاد ناهار او را رد می‌کند. مارک ملتمسانه به او می‌گوید "من آدم بدی نیستم" و پاسخ دختر در واقع بیان کننده‌ی همه چیز است: "میدونم. تو یه عوضی نیستی. تو فقط داشتی سخت تلاش می‌کردی که باشی و بمونی". شبکه‌ی اجتماعی قصه‌ی زندگی جوان نابغه‌ای است که فقط می‌خواست به اندازه‌ی سهم بزرگ خود در این دنیا، باشد و ارزش‌های وجودی‌اش را اثبات کند؛ به اریکا و به همه‌ی آن دخترها و پسرهایی که نادیده‌اش می‌گرفتند؛ که عظمت فکرش را نمی‌فهمیدند؛ و حالا او در جایگاه جوان‌ترین میلیاردر دنیا، همه‌ی آنها را ساکن دنیای مجازی خود کرده و به هر کجا که بخواهد می‌برد. حالا حتی اریکا هم عضوی از امپراطوری پهناور اوست؛ اگرچه امیدی نیست که پیشنهاد دوستی مارک را حتی در فضای مجازی فیسبوک بپذیرد. 

*لینک مطلب در سایت کافه سینما:

http://www.caffecinema.com/index.php?option=com_content&view=article&id=1036:-l-r-&catid=63:iraninreview1&Itemid=62

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 21:13  توسط هومان  |